WEBVTT

01:27.330 --> 01:29.980
<b>ضیافت</b>

01:27.690 --> 01:29.980
<b>قسمت هشتم</b>

01:36.820 --> 01:39.120
<b>‫هوی، کله‌آبی. فعلاً آتش‌بس اعلام کنیم.</b>

01:40.690 --> 01:43.740
<b>‫اول باید یه‌جوری از شر اون
‫کارمند بیمه‌ی خودنما خلاص شیم.</b>

01:43.740 --> 01:47.040
<b>‫ایده‌ی نابیه. نقشه‌ای هم داری؟</b>

01:47.040 --> 01:49.040
<b>‫تو رو طعمه می‌کنیم.</b>

01:49.390 --> 01:51.420
<b>‫منم تو طبقه‌ی دوم براش کمین می‌کنم.</b>

01:54.550 --> 01:57.200
<b>‫اون الماس ارزشمند رو با بزاق دهنش یکی کرد.</b>

01:57.200 --> 01:58.700
<b>‫باید ضدعفونیش کنم.</b>

01:58.700 --> 02:01.300
<b>‫البته که، کسی نگفته قراره برداری ببریش‌ها...</b>

02:02.560 --> 02:08.560
<b>‫خب حالا نمی‌گی دلیلش چیه که این
‫واحد امنیتی نظارت‌تون این‌قدر از هیولاها متنفره؟</b>

02:09.010 --> 02:12.910
<b>‫بعضی‌ها مثل فاطیما هستن که این کار رو
‫از روی حس عدالت‌طلبی انجام می‌دن،</b>

02:12.910 --> 02:15.760
<b>‫ولی این‌طور هم نیست که
‫از سروکله‌زدن با امثال شما لذت ببریم.</b>

02:15.760 --> 02:18.570
<b>‫من که احساس می‌کنم قشنگ داری لذتشو می‌بری!</b>

02:18.570 --> 02:20.820
<b>‫اگه می‌شد دلم نمی‌خواست به امثال شماها دستم بزنم.</b>

02:21.380 --> 02:24.240
<b>‫اوه، یکیو می‌شناختم لنگه‌ی خودت.</b>

02:24.240 --> 02:27.290
<b>‫از این کسخل‌های وسواسی. بدجورم خسیس بود.</b>

02:27.290 --> 02:30.190
<b>‫هروقت می‌رفت بیرون، همه‌ش نگاهش رو زمین بود،</b>

02:30.190 --> 02:34.140
<b>‫و دنبال حشرات، آشغال و کثافت می‌گشت.</b>

02:34.140 --> 02:39.360
<b>‫هیچ‌وقتم در دهنشو نمی‌گرفت.
‫مونده بودم دیگه چطوری باهاش سر کنم.</b>

02:39.720 --> 02:41.470
<b>‫تا اینکه یه روز، یه پرنده...</b>

02:46.960 --> 02:49.450
<b>‫رید رو سرِ این بابا.</b>

02:50.770 --> 02:51.840
<b>‫کارشو ساخت؟</b>

02:51.840 --> 02:54.990
<b>‫نمی‌دونم اگه مردم بفهمن لوپن
‫دستش به خون آلوده شده چه فکری می‌کنن.</b>

02:55.310 --> 02:58.490
<b>‫نگران نباش. همچین چیزی باعث مرگش نمی‌شه.</b>

03:09.510 --> 03:11.420
<b>‫می‌دونم که اینجاست.</b>

03:11.420 --> 03:14.640
<b>‫چرا نمی‌تونم بشنوم که کدوم‌وره؟</b>

03:16.990 --> 03:18.000
<b>‫چرا؟</b>

03:18.000 --> 03:20.510
<b>‫چون‌که من شبح اپرا هستم.</b>

03:21.570 --> 03:23.760
<b>‫از زمانی که شونزده سالم بود،</b>

03:23.760 --> 03:25.610
<b>‫توی تالار اپرا زندگی می‌کردم.</b>

03:26.810 --> 03:30.520
<b>‫یه خونه‌ی مخفی کنار چشمه‌ای که
‫بیست‌و‌سه طبقه زیرِ زمین بود ساختم.</b>

03:30.520 --> 03:33.710
<b>‫آوازخوانی و صداشناسی رو یاد گرفتم.</b>

03:34.190 --> 03:38.730
<b>‫شکست دادن من توی بُعدِ صدا غیرممکنه.</b>

03:52.290 --> 03:55.040
<b>‫عزیزم اون قرار نیست اینجا بهت کمکی کنه.</b>

04:07.490 --> 04:10.140
<b>‫خدایا، چه‌قدر بی‌نزاکتی تو دختر.</b>

04:10.560 --> 04:13.310
<b>‫دلیلی نمی‌بینم بخوام جلوی دشمنم نزاکت به خرج بدم.</b>

04:17.770 --> 04:19.070
<b>‫تاچیکاگه</b>

04:27.460 --> 04:28.500
<b>‫ماتسوشیما</b>

04:37.470 --> 04:39.550
<b>‫اون گلوله‌ها از نقره‌ی خالصن؟</b>

04:39.550 --> 04:41.300
<b>‫کارت تمومه.</b>

04:41.530 --> 04:44.960
<b>‫در واقع، تازه قراره مجازاتت شروع بشه.</b>

04:49.210 --> 04:50.270
<b>‫چیکار کردی...</b>

04:50.900 --> 04:54.600
<b>‫من چیکار کردم؟ راستش، کار خودت بود.</b>

04:55.690 --> 05:00.570
<b>‫‫خودت خواستی دستت لب‌هامو لمس کنه، یادت رفت؟</b>

05:01.060 --> 05:04.070
<b>‫من سم خاصی توی بدنم دارم.</b>

05:04.370 --> 05:05.610
<b>‫‫اگه لمسش کنی،</b>

05:05.610 --> 05:09.070
<b>‫‫باعث می‌شه وقتی زیر طلسم منی
‫بدنت بی‌جون و شهوتی بشه.</b>

05:09.420 --> 05:12.830
<b>‫‫دلم غنج می‌ره برای خون دخترهایی مثل تو.</b>

05:13.040 --> 05:18.560
<b>‫‫ولی تازه یه‌کم پیش شام خوردم...
‫مجبورم تو رو به‌عنوان دسرم بخورم.</b>

05:22.000 --> 05:22.910
<b>‫هولمز!</b>

05:26.930 --> 05:28.550
<b>‫این که نشد کار.</b>

05:28.550 --> 05:32.890
<b>‫هیچ جادویی توی کشتن یکی با اسلحه وجود نداره.</b>

05:45.890 --> 05:48.510
<b>‫واتسون-کون، فشنگ اضافه‌ای همراهت نیاوردی؟</b>

05:48.510 --> 05:51.990
<b>‫منم خالیِ خالی شدم. نقشه‌ای نداری؟</b>

05:54.870 --> 05:56.190
<b>‫از باریتسو استفاده می‌کنم.</b>

05:58.290 --> 06:01.590
<b>‫بیا یه گپ مختصر داشته باشیم، ریش‌بزی خان.</b>

06:01.590 --> 06:03.750
<b>‫اتفاقاً منم نظرم بهت جلب شد.</b>

06:04.080 --> 06:07.860
<b>‫شماها برای چی «شب ماقبل آخر» رو می‌خواید؟</b>

06:07.860 --> 06:10.510
<b>‫می‌گن کلید رسیدن به گرگینه‌هاست.</b>

06:10.890 --> 06:13.570
<b>‫رسیدن به گرگینه‌ها؟ به چه هدفی؟</b>

06:13.570 --> 06:16.020
<b>‫عرض به حضورتون که؛ سازمان‌مون همچنان درحال گسترشه.</b>

06:16.320 --> 06:18.020
<b>‫دنبال نیروی تازه‌نفس بیشتری می‌گردیم.</b>

06:22.820 --> 06:24.270
<b>‫از اون مهم‌تر...</b>

06:24.270 --> 06:27.300
<b>‫چرا از گردن به پایین هیچی نداری؟</b>

06:27.300 --> 06:30.840
<b>‫عرض به حضورتون؛ اخیراً دزدیده شدم.
‫الانم دارم دنبال بقیه‌م می‌گردم.</b>

06:30.840 --> 06:33.910
<b>‫اوه! راستش، فکر کنم دست خودمون بود...</b>

06:34.210 --> 06:34.900
<b>‫ها؟</b>

06:45.920 --> 06:48.470
<b>‫برای هر جادویی باید یه چیزیم در ازاش بدی.</b>

06:48.870 --> 06:51.470
<b>‫اینکه خیلی ساده‌ست، آلیستر-کون.</b>

06:51.830 --> 06:54.720
<b>‫البته که، یه پادزهرم براش داری.</b>

06:58.980 --> 06:59.980
<b>‫ولی...</b>

07:04.530 --> 07:06.230
<b>‫چه اتفاقی افتاد؟</b>

07:13.720 --> 07:16.740
<b>‫یه مدتی می‌شه، پروفسور موریارتی.</b>

07:16.740 --> 07:21.000
<b>‫از زمان اتفاق آبشار رایهنباخ دیگه ندیدمت، هولمز-کون.</b>

07:16.740 --> 07:21.000
<b>نام آبشاری در سوئیس که در کتاب «مشکل نهایی» شرلوک هولمز
‫و موریارتی پس از مبارزه‌ای تن‌به‌تن به داخل آن سقوط می‌کنند.</b>

07:30.590 --> 07:31.960
<b>‫اریک!</b>

07:31.960 --> 07:33.710
<b>‫اینجا چه غلطی می‌کنی؟</b>

07:33.710 --> 07:35.120
<b>‫منم می‌تونم همین سؤالو ازت بپرسم.</b>

07:43.340 --> 07:46.890
<b>‫فاطیما، چطور گذاشتی یه شبح ناچیز بهت دست بزنه؟</b>

07:46.890 --> 07:51.460
<b>‫و ـ واقعاً معذرت می‌خوام!
‫رینولد-سان، خودت حالت خوبه؟</b>

07:51.460 --> 07:53.110
<b>‫انگار کله‌ت از وسط دو نصف شده.</b>

07:53.110 --> 07:54.080
<b>‫هیچیم نیست!</b>

07:54.080 --> 07:56.370
<b>‫بیا از شر این آشغال‌ها خلاص شیم و الماس رو برگردونیم.</b>

07:56.370 --> 07:57.870
<b>‫الماس؟</b>

07:59.370 --> 08:03.370
<b>‫ای داد، انگاری برامون بیشتر قوز بالا قوز شد.</b>

08:21.370 --> 08:22.810
<b>‫پیداش کردم.</b>

08:25.310 --> 08:26.190
<b>‫فاطیما!</b>

08:26.190 --> 08:27.060
<b>‫چشم!</b>

08:39.660 --> 08:40.490
<b>‫فاطـ ـ</b>

08:41.330 --> 08:42.580
<b>‫وای...</b>

08:43.670 --> 08:45.290
<b>‫همین الان می‌زنیم بیرون.</b>

08:45.290 --> 08:46.580
<b>‫ولی الماس که...</b>

08:46.580 --> 08:49.340
<b>‫عمراً بتونیم از اون هیولا پسش بگیریم.</b>

08:49.850 --> 08:50.920
<b>‫بریم!</b>

08:50.920 --> 08:53.340
<b>‫فکر نمی‌کردم هنوزم زنده باشی.</b>

08:53.620 --> 08:57.750
<b>‫شخصاً از اینکه دیدم اون خانم جوانی
‫که اونجاست هنوز زنده‌ست، شگفت‌زده شدم...</b>

08:57.750 --> 09:00.600
<b>‫حتی بااینکه یه هیولای نامیراست.</b>

09:00.600 --> 09:04.410
<b>‫فکرشو بکن؛ تو یه همچین جایی
‫به اون آدمی که دنبالش بودم بر بخورم...</b>

09:04.410 --> 09:06.830
<b>‫تو هم با این مرد داستانی داری؟</b>

09:06.830 --> 09:10.610
<b>‫حدود یک‌سال پیش ایشون بدنم رو برداشت و فرار کرد.</b>

09:10.610 --> 09:14.410
<b>‫بااینکه همین الان فهمیدم اسمش موریارتی‌ـه...</b>

09:14.410 --> 09:15.840
<b>‫ولی همه‌چی با عقل جور در میاد...</b>

09:15.840 --> 09:18.620
<b>‫من‌جمله متعلقات مردی که فرض می‌شد مرده باشه،</b>

09:18.620 --> 09:21.240
<b>‫کسی که رهبری یه سازمان جنایی منقرض‌شده رو به عهده داشت.</b>

09:21.240 --> 09:24.980
<b>‫که اینطور. پس از طریق عصام پیدام کردی.</b>

09:25.520 --> 09:28.380
<b>‫ولی نمی‌تونی که به خواست خودت کاری انجام بدی.</b>

09:28.380 --> 09:29.780
<b>‫بد به حالت که، من-</b>

09:29.780 --> 09:31.130
<b>‫دوتا دستیار داری.</b>

09:31.420 --> 09:33.790
<b>‫باتوجه به وضعیت اون قفس،</b>

09:33.790 --> 09:36.310
<b>‫اونی که حملت می‌کنه انگار نسبتاً بیخیاله،</b>

09:36.310 --> 09:38.400
<b>‫و اون‌یکی هم خیلی وسواسی.</b>

09:38.400 --> 09:40.890
<b>‫گمونم، یکی از خدمتکارهای باقی‌مونده‌ت باشه.</b>

09:40.890 --> 09:44.790
<b>‫اونی که حملت می‌کنه قطعاً باید محافظ بااستعدادی باشه.</b>

09:44.790 --> 09:47.390
<b>‫بدنم درحال‌حاضر کجاست؟</b>

09:47.740 --> 09:49.730
<b>‫پیش خودمه.</b>

09:49.730 --> 09:53.400
<b>‫ولی متأسفانه نمی‌تونم پسش بدم.
‫آخه نمونه‌ی خیلی مهمیه.</b>

09:53.400 --> 09:57.470
<b>‫پس تو رهبر اون سازمانی هستی که آلیستر در موردش حرف می‌زد.</b>

09:57.470 --> 10:00.050
<b>‫چرا بعد از هشت‌سال دوباره برگشتی؟</b>

10:00.050 --> 10:02.660
<b>‫داری تلاش می‌کنی سازمان جناییت رو بازسازی کنی؟</b>

10:02.900 --> 10:04.620
<b>‫اونم با جمع‌کردن هیولاها؟</b>

10:04.620 --> 10:07.410
<b>‫فهمیدم که چطوری بهبودش بدم.</b>

10:09.090 --> 10:13.920
<b>‫خیلی اتفاقی یه شاگرد پیدا کردم،
‫ولی اون بهم یه ایده داد.</b>

10:14.140 --> 10:15.230
<b>‫شاگرد؟</b>

10:15.230 --> 10:18.930
<b>‫یه مرد جوان انگلیسی با موهای وزوزی کتونی‌رنگ.</b>

10:19.420 --> 10:21.920
<b>‫می‌گفت که یه بدن قوی می‌خواد.</b>

10:21.920 --> 10:24.860
<b>‫و می‌خواست که این بدن با مال یه هیولا ادغام بشه.</b>

10:24.860 --> 10:28.940
<b>‫همچنین ازم پرسید که چطوری عمل جراحی پیوند انجام می‌دن؟</b>

10:28.940 --> 10:32.940
<b>‫انسانی که قدرت‌های یه هیولا
‫به‌طور مصنوعی در اختیارش قرار گرفتن...</b>

10:32.940 --> 10:37.030
<b>‫اگه چنین کاری شدنی بود،
‫سودی که ازش به‌دست میومد حدومرز نداشت.</b>

10:37.550 --> 10:39.970
<b>‫منم موافقت کردم.</b>

10:39.970 --> 10:42.310
<b>‫و اون مرد جوان کیه؟</b>

10:42.310 --> 10:45.000
<b>‫مطمئنم که همه‌تون در موردش شنیدید.</b>

10:45.640 --> 10:50.710
<b>‫اون کسی‌ـه که یازده‌سال پیش در وایت‌چپل
‫مرتکب جنایت بی‌نقصی شد.</b>

10:45.640 --> 10:50.710
<b>منطقه‌ای در شرق لندن</b>

10:52.690 --> 10:53.710
<b>‫نکنه منظورت...</b>

10:54.990 --> 10:56.990
<b>‫جکِ قاتل.</b>

11:02.740 --> 11:06.760
<b>‫جواهر نازنینیه، مگه نه؟
‫هرچند که شنیدم بدلیه.</b>

11:07.370 --> 11:09.980
<b>‫چون‌که بدلیه زیباست.</b>

11:09.980 --> 11:14.730
<b>‫بنده شیطان‌کش خوفناک هستم.
‫کوچیک شما؛ شین‌اوچی تسوگارو.</b>

11:15.010 --> 11:16.060
<b>‫و جنابعالی؟</b>

11:16.380 --> 11:19.610
<b>‫همکارهای فعلیم جک صدام می‌کنن.</b>

11:20.030 --> 11:22.380
<b>‫امیدوارم بهم سخت نگیرید قربان!</b>

11:34.170 --> 11:34.960
<b>‫اوه؟</b>

11:35.530 --> 11:36.860
<b>‫نزدیک بود.</b>

11:37.220 --> 11:39.730
<b>‫از قلب اون استفاده کردی؟</b>

11:40.650 --> 11:42.720
<b>‫خب، به‌نظر میومد کارراه‌بنداز باشه...</b>

11:44.410 --> 11:46.700
<b>‫ذهن خلاقی داری.</b>

11:52.460 --> 11:54.480
<b>‫قبلاً همدیگه‌ رو جایی دیدیم؟</b>

11:54.480 --> 11:58.480
<b>‫چی بگم والا. من که خیلی خنگم، پس احتمالاً فراموش کردم.</b>

12:01.020 --> 12:05.510
<b>‫ما چشم‌مون دنبال دوتا هیولا بود:
‫شیطان و نامیرا.</b>

12:06.160 --> 12:08.490
<b>‫هردو هم اهل ژاپن هستن.</b>

12:08.490 --> 12:11.750
<b>‫اگه به یه انسان قدرت‌های یه هیولا و نامیرا رو بدی...</b>

12:12.210 --> 12:14.500
<b>،موجودی خلق می‌شه که ذکاوت</b>

12:14.500 --> 12:18.070
<b>.زور بازو، و قابلیت‌های احیاگر رو یک‌جا باهم داره</b>

12:18.500 --> 12:21.010
<b>.با جک به ژاپن رفتیم</b>

12:21.010 --> 12:25.530
<b>،شیاطین رو به انقراض بودن
.ولی تونستم یه چندتاشون رو گیر بیارم</b>

12:26.120 --> 12:31.930
<b>یه‌دسته جوون که از ثبات جسمانی
-بالایی برخوردار بودن، جمع کردم</b>

12:31.930 --> 12:36.520
<b>سلول‌های شیطانی رو که استخراج کرده بودم
.بهشون پیوند زدم، و روند تکامل‌شون رو زیر نظر گرفتم</b>

12:36.520 --> 12:41.530
<b>بعید می‌دونم جوون‌هایی که پیدا کردی
.به این عمل رضایت داشتن</b>

12:41.840 --> 12:46.530
<b>از شما چه پنهون،‌ اکثر مشاهداتم
.از پشت میله‌های آهنی بود</b>

12:46.860 --> 12:49.170
<b>.به ثانیه نکشید که تغییرات شروع شدن</b>

12:49.920 --> 12:53.220
<b>علائم بلافاصله روی پوست در امتداد
،رگ‌های خونی‌شون ظاهر شدن</b>

12:53.220 --> 12:55.980
<b>.همرنگ شیطانی که ازش سلول دریافت کرده بودن</b>

12:55.980 --> 12:58.170
<b>،به تبع رنگ موها و چشم‌هاشون هم تغییر کرد</b>

12:58.170 --> 13:00.800
<b>.و توانایی‌های جسمانی‌شون افزایش چشمگیری پیدا کرد</b>

13:01.110 --> 13:05.300
<b>،ولی در عرض یه ماه
.نصفشون عقل‌شون رو از دست دادن</b>

13:05.300 --> 13:08.860
<b>از اون‌جا که بخش اعظم وجودشون
.رو شیطان تشکیل می‌داد</b>

13:09.760 --> 13:13.310
<b>.به جک میزان مناسبی از شیطان پیوند زدم</b>

13:15.690 --> 13:18.310
<b>چطور از پس همچین آزمایش منزجرکننده‌ای براومدی؟</b>

13:18.580 --> 13:21.580
<b>.عرضم به حضورتون که،‌ کارم با دورگه‌م تموم شده بود</b>

13:21.580 --> 13:26.790
<b>و حالا وقتش بود که یکی یه‌دونه نامیرای ژاپن رو
.که از شیطان هم کمیاب‌تر بود،‌ گیر بیارم</b>

13:26.790 --> 13:29.410
<b>...در این باره که چطور پیش رفت</b>

13:29.740 --> 13:32.330
<b>.خب، شک ندارم خودتون در جریانش هستین</b>

13:32.330 --> 13:34.830
<b>.بدبختانه، بله</b>

13:35.230 --> 13:38.440
<b>پس تو از بدن من هم
.برای این عمل‌های جراحی مایه گذاشتی</b>

13:38.440 --> 13:40.290
<b>ساختار بدنی نامیرا</b>

13:40.290 --> 13:43.470
<b>.از ریشه با بدن سایر موجودات تفاوت داشت</b>

13:43.470 --> 13:48.840
<b>درست مثل دورگه، برای اون هم
.ظاهراً بدن خدادادی خودش نبود</b>

13:49.060 --> 13:52.410
<b>ریندو آیا، کس دیگه‌ای هم
این بلا رو سر تو آورد؟</b>

13:52.410 --> 13:55.810
<b>.بله، خب... حدود 950 سال پیش</b>

13:55.810 --> 13:57.300
<b>ولی آخه کی؟</b>

13:57.300 --> 14:00.860
<b>.یه منحرف. منحرف به تمام معنا</b>

14:00.860 --> 14:03.310
<b>.به احترام اون بزرگوار کلاه از سر برمی‌دارم</b>

14:03.310 --> 14:09.110
<b>برای کشف نحوه‌ی عملکرد بدنت به هر دری که
.فکرشو کنی زدم، ولی چیزی دست گیرم نشد</b>

14:09.870 --> 14:16.120
<b>با این وجود،‌ در سایه سلول‌های نامیرا، بدن جک
.دارای قدرت مصونیت دربرابر هرگونه آسیب و بیماری شد</b>

14:16.680 --> 14:20.630
<b>همچنین باعث شد سلول‌های شیطانیِ 
.ناپایدار هم کاملاً‌ به ثبات برسن</b>

14:21.060 --> 14:22.090
<b>...به عبارت دیگه</b>

14:22.090 --> 14:24.970
<b>.می‌تونستی هیولاهای دیگه‌ای رو هم به ترکیب‌شون اضافه کنی</b>

14:25.950 --> 14:27.860
<b>،به‌منظور افزایش قدرت جک</b>

14:27.860 --> 14:33.370
<b>خون‌آشامی به نام اِزِلین وُن کلاتکا رو شکار کردم و
.سلول‌های اون رو هم ترکیب کردم</b>

14:33.370 --> 14:35.390
<b>!نتایج درخشان بودن</b>

14:35.600 --> 14:38.050
<b>،حواس و قابلیت‌های احیاگرش قوی‌تر شدن</b>

14:38.050 --> 14:43.200
<b>و بدنش به نقاط ضعفی از جمله
.نقره،‌ آب مقدس، و آفتاب مقاوم شد</b>

14:43.200 --> 14:48.130
<b>.بالأخره متوجه شدم که شب ماقبل آخر رو برای چی می‌خوای</b>

14:48.130 --> 14:51.160
<b>.بعد از خون‌آشام، نوبتی هم باشه نوبت گرگینه‌ست</b>

14:51.550 --> 14:56.660
<b>کیمرا؛ فسیلی است که با بخش‌هایی که از بدن
.بیش از یک‌گونه یا سرده جانوری می‌آیند، بازسازی شده است</b>

14:51.550 --> 14:56.660
<b>.ما در صددیم تا اولین کیمرای دنیا رو خلق کنیم</b>

14:56.660 --> 14:58.700
<b>پس شما الان توی سازمان‌تون یه انسان</b>

14:58.700 --> 15:02.630
<b>،دارای مصونیتِ نامیرا
،قدرت جسمانی یه شیطان</b>

15:02.630 --> 15:07.640
<b>و قابلیت‌های احیاگر یه خون‌آشام؛ یا به عبارتی
!یه هیولای شکست‌ناپذیر دارین</b>

15:07.640 --> 15:12.020
<b>.درود، دستیار هولمز
.خلاصه‌ای مختصرومفید بود</b>

15:22.200 --> 15:23.770
<b>.بدنت خیلی سفته</b>

15:24.160 --> 15:25.770
<b>!نمی‌تونم استخونت رو خرد کنم</b>

15:25.770 --> 15:28.240
<b>.با پاچه‌خواری فقط خون بیشتر نصیبت می‌شه</b>

15:28.240 --> 15:30.030
<b>!چه بهتر، من دیوونه‌ی دیدن خونم</b>

15:30.290 --> 15:32.780
<b>!پس قراره خیلی‌خوب باهم کنار بیایم</b>

15:35.790 --> 15:37.040
<b>!تو مشتمی</b>

15:46.650 --> 15:48.270
<b>.زخم‌هام خوب نمی‌شن</b>

15:48.800 --> 15:52.050
<b>انگار واقعاً یه دورگه‌ای، نه؟</b>

15:52.450 --> 15:54.570
<b>.از قدیم گفتن، شغال را شغال شناسد</b>

15:54.570 --> 15:59.560
<b>عجیبه. ما از مرگ همه‌ سوژه‌های آزمایش
.دیگه اطمینان حاصل کرده بودیم</b>

16:00.520 --> 16:02.070
<b>...نه، صبر کن</b>

16:02.070 --> 16:06.290
<b>یه سوژه آزمایش بود که
.بعد از عمل جراحی فرار کرد</b>

16:07.380 --> 16:09.610
<b>.تو... شماره 9ای</b>

16:09.610 --> 16:12.520
<b>.چون الان کله‌ات آبیه به جا نیاوردمت</b>

16:12.520 --> 16:17.220
<b>.آه... پس تو دستیار اون پیرمرد هاف‌هافویی</b>

16:17.220 --> 16:19.830
<b>.چون الان کله‌ات قرمزه به جا نیاوردمت</b>

16:20.040 --> 16:21.200
<b>.انتظارشو نداشتم</b>

16:21.200 --> 16:25.750
<b>فکر نمی‌کردم با اون‌همه شیطان 
.توی وجودت، زیاد دووم بیاری</b>

16:25.750 --> 16:27.130
<b>اینجا توی لندن چیکار می‌کنی؟</b>

16:27.520 --> 16:30.060
<b>.دارودسته شما رو تعقیب می‌کردیم</b>

16:30.060 --> 16:31.300
<b>تعقیب‌مون می‌کردین؟</b>

16:32.120 --> 16:33.290
<b>با چه هدفی؟</b>

16:35.590 --> 16:38.060
<b>انتقام؟ علاج؟</b>

16:42.070 --> 16:43.600
<b>.حقیقتش، واسه اجرا</b>

16:44.220 --> 16:46.720
<b>!نمایش عجیب‌الخلقه‌هامون رو به فرنگ هم می‌بریم</b>

16:49.580 --> 16:51.110
<b>.چه ذهن خوش‌خیالی</b>

16:52.860 --> 16:57.940
<b>.انگار اشتباه می‌کردم
.ذهنت به هیچ دردم نمی‌خوره</b>

16:57.940 --> 16:59.540
<b>.با اینجا وقت تلف کردن چیزی عایدم نمی‌شه</b>

17:00.310 --> 17:02.680
<b>نمی‌خوای به درک واصلم کنی؟</b>

17:04.040 --> 17:05.920
<b>.انقدری ارزش نداری که به‌خاطرت از وقتم بزنم</b>

17:08.310 --> 17:12.000
<b>.یه‌عالمه کار رو سرم ریخته که باید بهشون رسیدگی کنم</b>

17:16.410 --> 17:18.800
<b>...آخ</b>

17:32.480 --> 17:34.570
<b>.دخترک شیطون</b>

17:51.650 --> 17:53.170
<b>!زنیکه هرزه</b>

17:53.170 --> 17:55.840
<b>،سعی کردم ملایمت به خرج بدم
!ولی حتی اینم راضیت نکرد؟</b>

17:56.300 --> 17:57.840
<b>.افتضاح بودی</b>

17:58.500 --> 18:02.030
<b>،نمی‌دونم چند قرن زندگی کردی</b>

18:02.030 --> 18:05.100
<b>ولی من کسی رو می‌شناسم که
.خیلی باتجربه‌تر از توئه</b>

18:08.460 --> 18:11.180
<b>فکر کردی با اون ماس‌ماسک شانس پیروزی داری؟</b>

18:11.180 --> 18:13.020
<b>.شک ندارم</b>

18:13.770 --> 18:15.610
<b>...پس، این‌دفعه</b>

18:15.840 --> 18:18.110
<b>!دیگه خبری از ملایمت نیست</b>

18:21.610 --> 18:23.100
<b>!آه، لعنتی</b>

18:26.400 --> 18:29.370
<b>.اینطور که پیداست، جک الماس رو به‌دست آورده</b>

18:30.210 --> 18:35.630
<b>کارمون اینجا تمومه، پس دیگه
.از حضورتون مرخص می‌شیم</b>

18:36.200 --> 18:39.150
<b>.ویکتور،‌ آلیستر-کون، بیاین بریم</b>

18:39.150 --> 18:39.950
<b>.باشه</b>

18:39.950 --> 18:41.260
<b>.اطاعت</b>

18:41.260 --> 18:44.140
<b>،اگه قصد داری سازمانت رو بازسازی کنی</b>

18:44.480 --> 18:47.140
<b>!دوباره با خاک یکسانش می‌کنیم</b>

18:47.800 --> 18:51.720
<b>آه، راستی یادم رفت
.اسم سازمان‌مون رو بهتون بگم</b>

18:52.560 --> 18:55.480
<b>.بانکت هستیم. به امید دیدار</b>

18:59.040 --> 19:02.910
<b>.خوشحالم که شما و هولمز-سان رو سالم می‌بینم، استاد</b>

19:03.230 --> 19:06.250
<b>حسابی درب‌وداغون شدی. باید هرچه زودتر
.جلوی خون‌ریزی رو بگیریم</b>

19:06.250 --> 19:07.740
<b>شیزوکو-سان کو؟</b>

19:07.740 --> 19:09.030
<b>.همین‌جام</b>

19:10.030 --> 19:13.160
<b>.آیا-ساما... من برگشتم</b>

19:13.890 --> 19:15.670
<b>.خوش برگشتی، شیزوکو</b>

19:16.390 --> 19:17.540
<b>روبه‌راهی؟</b>

19:17.540 --> 19:18.930
<b>...روبوراهم</b>

19:22.310 --> 19:23.530
<b>...سم محرک جنسی</b>

19:23.530 --> 19:28.170
<b>،نظر به اینکه به چه حال‌وروزی افتادی
.باید خیلی قوی بوده باشه</b>

19:29.950 --> 19:32.190
<b>شما تنها کسایی هستین که جون سالم به در بردین؟</b>

19:32.630 --> 19:35.620
<b>.شنیدم رینولد-سان هم به شکل جدی مجروح شدن</b>

19:36.080 --> 19:40.120
<b>بهم خبر رسیده که اثری از
.لوپن و فانتوم تو محوطه‌ی عمارت نیست</b>

19:40.510 --> 19:42.950
<b>کجا ممکنه رفته باشن؟</b>

19:43.350 --> 19:44.690
<b>.آبراه</b>

19:45.980 --> 19:50.410
<b>.همین که سطح آب توی خندق پایین اومد، راه باز شد</b>

19:52.520 --> 19:55.060
<b>،لوپن با سرازیر کردن آب خندق توی زیرزمین</b>

19:55.060 --> 19:57.700
<b>.برای خودش یه راه فرار هم ترتیب داد</b>

19:58.020 --> 19:59.420
<b>.عجبا</b>

20:01.200 --> 20:03.970
<b>.لوپن یه سارق شبح حقیقی‌ـه</b>

20:05.880 --> 20:08.830
<b>واقعیتش یه خبر ناگوار دیگه‌ای هم هست
...که باید به اطلاع‌تون برسونم</b>

20:09.160 --> 20:12.920
<b>گاوصندوقی که باید تو 
.اتاق آفتاب‌گیر می‌بود، غیبش زده</b>

20:12.920 --> 20:15.730
<b>.گـــه! یادم رفت برش‌گردونم</b>

20:15.730 --> 20:16.980
<b>لوپن اون هم کش رفت؟</b>

20:18.390 --> 20:20.650
<b>.ظاهراً بی‌بروبرگرد شکست خوردیم</b>

20:20.650 --> 20:22.240
<b>توجه می‌فرمایین؟</b>

20:24.020 --> 20:26.320
<b>!حالا، اینجا رو</b>

20:27.370 --> 20:29.490
<b>!هرزه‌ی کوفتی</b>

20:29.490 --> 20:31.260
<b>...دفعه بعدی که ببینمش</b>

20:31.260 --> 20:33.810
<b>.فعلاً‌ بیا بزنیم به سلامتی</b>

20:33.810 --> 20:37.280
.ما پیروز نبرد بر سر الماس شدیم

20:37.280 --> 20:39.770
<b>.جک. دست مریزاد</b>

20:42.640 --> 20:46.760
<b>.حالا، شب ماقبل آخر رو نشون‌مون بده</b>

21:11.440 --> 21:13.330
<b>.از دست تو</b>

21:14.570 --> 21:17.830
<b>.شرمنده که بچه نابکاری بودم
.نتونستم از پس دستِ کجم بربیام</b>

21:18.280 --> 21:21.540
<b>.خدمت شما،‌ فاگ-سان
.می‌تونین پسش بگیرین</b>

21:21.540 --> 21:23.590
<b>.اوه، ممنونم</b>

21:23.590 --> 21:28.830
<b>ولی چطور یه همچین جواهری تونست
انقدر آشوب به پا کنه؟</b>

21:28.830 --> 21:30.850
<b>...شاید اگه رمز‌گشایی‌ش کنیم</b>

21:30.850 --> 21:32.890
<b>.به جواب برسیم</b>

21:33.240 --> 21:36.100
<b>منظورتون شعری‌ـه که درونش حک شده؟</b>

21:36.100 --> 21:41.140
<b>.سپیده‌دم همچون خون سرخ است»
.غروب همچون جسد انسان بنفش است</b>

21:41.140 --> 21:45.380
<b>نگاهت را هنگامی که ماه بر من می‌تابد
،به وجود شنیعم معطوف نکن</b>

21:45.380 --> 21:48.610
<b>«.از آن‌جایی که یک گرگ در من نهفته است</b>

21:49.220 --> 21:51.870
<b>.من قبلاً رمزگشایی‌ش کردم</b>

21:53.410 --> 21:58.880
<b>هولمز-سان، لطفاً شب ماقبل آخر رو
.بالا جلوی اون لامپ قوسی بگیرین</b>

22:01.370 --> 22:04.410
<b>.این الماس حاوی یوروپیم ـه</b>

22:04.770 --> 22:09.390
<b>عنصری که وقتی اشعه ماوراءبنفش
.بهش برخورد کنه،‌ نور قرمز ازش ساطع می‌شه</b>

22:14.640 --> 22:16.890
<b>فانگ‌زانه‌والد</b>

22:17.290 --> 22:18.630
<b>.جنگل نیش‌ها</b>

22:19.040 --> 22:21.650
<b>.پس گرگینه‌ها اون‌جا مستقرن</b>

22:21.650 --> 22:25.290
<b>این یارو کله‌قرمز هم
.داشت همین‌کار رو می‌کرد</b>

22:25.290 --> 22:27.440
<b>.قراره بدجوری موی دماغ شن</b>

22:27.440 --> 22:29.660
<b>.یه‌مشت هیولان که دور هم جمع شدن</b>

22:29.900 --> 22:32.380
<b>مگه تو شیطان‌کش پرآوازه نیستی؟</b>

22:32.380 --> 22:34.410
<b>.به‌نظر میاد راست کار خودت باشن</b>

22:34.640 --> 22:37.160
<b>.انگار مچم رو گرفتی</b>
